Daisypath Anniversary Years TickerDaisypath Next Aniversary Ticker
 
تلخ تر از هر روز
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  

گندیده شاخه های تمنایم، دلمردگی مزار نمی خواهد

دیریست زرد هستم و نارنجی ، پاییز من بهار نمی خواهد

دیریست مرده ام کفنم این است ، پیراهنی سپید به تن دارم

پرتاب سنگهای تو بیهوده است ، جان داده سنگسار نمی خواهد 


 
بر آی ای آفتاب صبح امید...
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  

بر آی ای آفتاب صبح امید                   که در دست شب هجران اسیرم

 

یا ایها العزیز! مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة و اوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین...


 
خدایا مرا بپذیر...
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  

آی بالا بالا دارم میایم ، با سلامی دوباره به سویت. دارم میایم تا فراموش کنم همه‌ی آنچه بر سر خود آوردم ( ظلمت نفسی و تجرات بجهلی)  . دارم میایم و می دانم مرا میپذیری .چرا که خودت مرا خوانده ای. خدایا میدانم که بزرگترین گناه ناامیدی به توست. من با کوله بار امید به سوی تو میایم.تا اجابتم کنی.

یا سریع الرضا ! اغفر لمن لا یملک الا الدعا ... ارحم من راس ماله الرجا و سلاحه البکا... خداوندا ، رحمتت را فرود بیاور بر بنده‌ای که چیزی جز استغاثه به درگاه تو ندارد و درهای رحمتت را بگشا بر کسی که بزرگترین سرمایه اش امیدواری به تو  و تنها سلاحش اشکهایی است که به درگاه تو می ریزد ... خدایا رحم کن به اشکهای من !  ای کسی که اشکهای بندگانت را به جان می خری ( یا راحم العبرات)

خدای من ! آیا میپسندی که از درگاه تو به جای دیگری رانده شوم؟ آیا مولای کریمتری از خود میشناسی تا به او حواله ام دهی؟ حال آنکه من به ریسمان محکم تو چنگ میزنم؟ (ام تفقرنی الی مثلی و انا اعتصم بحبلک؟) هرگز ... تو رحم خواهی کرد ، چرا که از فضل تو مرا گمان دیگریست ( ما هکذا الظن بک ، و لا المعروف من فضلک)  تو مرا خواهی  پذیرفت. چرا که خود نیز میدانی جز تو کسی را ندارم . ( من لی غیرک؟) و خود فرموده ای من در گمان بنده‌ی خویش هستم  پس جز گمان نیک به من نبرید( انا عند ظن عبدی...)

آری دارم میایم ،‌معتکف درگاهت ...


 
من آمدم
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸  

آمدم . انگار سالها اینجا نبودم . انگار همه چیز غریبه است . مانند یک نا آشنا آرشیو را خواندم . انگار می خواستم به خاطر بیاورم خود را!!!! و چه قدر دلم حسرت روزهای زیبای گذشته را خورد . حتی حسرت آن سندرم دلشوره را و ناگهان دلم آن دلشوره را خواست . دلم حتی به دلشوره راضی شد!

برایم انگار همه چیز تمام شده است . همه‌ی شیرینی ها از کام زندگیم رخت بسته و حتی تلخی های فراموش شده را به خاطر آوردم و هر صبح که بیدار می شوم مزه‌ی زهرماری همه‌ی خاطرات بد حتی کوچکترین هایشان گلویم را می سوزاند و دور از چشم همسر قطره های اشک را پاک می کنم! خسته ام . حتی به آینده که یک روز بسیار بسیار امیدوار بودم دلخوش نیستم . و دلم می خواهد بروم . یک جهش به انتها . انتهای عمرم . تنها از خداوند فرصتی می خواهم برای توبه و بعد هم ...

اما انگار راه دیگری هم هست . راهی مثل زنده شدن یک مرده ! برای زنده شدن مرده راهی هست؟


 
سندرمی به نام دلشوره!
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸  

این روزها کسل و بی حالم و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را ندارم و  دور از جانم!! مثل سگ پاچه می گیرم و رابطه ام با خدا کم شده و هر چه او به سمت من می آید مانند احمق ها دور تر می شوم و سندرمی به نام دلشوره نمی گذارد از لحظه های زندگی ام لذت ببرم. شاید اگر این هفته تمام شود همه چیز خوب شود . و اگر خوب شود (آن چیزهایی که باید خوب شود) حال من هم خوب می شود و 5 شنبه عصر خوبی برایم خواهد بود و به مهمانی خواهم رفت و سندرم دلشوره هم برای مدتی گورش را گم می کند تا روح بیمار من دوباره موضوعی برای فکر کردن پیدا کند.دعا کنید این هفته تمام شود.


 
آخرین پست سال 87
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧  

سال ٨٧ هم با همه‌ی بدیها و خوبی هاش بالاخره تموم شد . هر چند که اولش خیلی خوب نبود اما آخرش(یعنی از محرم به بعد) چند تا از نیت های خیلی مهمم که یکیش هم قبولی حاجی تو کانون وکلا بود ، بر آورده شد .

این آخر سالی هم که همش دوندگی بود ولی  تموم شد.

به سال جدید بسیار امید دارم و امید این رو هم دارم که برای همه سال خوب و آرومی باشه.

کامنت های پست قبلیم ١١٠تا  شد که این رو هم به فال نیک می گیرم.

 

 


 
سفر نامه
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧  

من بالاخره برگشتم. سفر جالب وپر خاطره ای بود.و این خاطره انگیز بودنش از همون لحظه‌ی اول شروع شد چرا که ما از قطار جا موندیم!! به همین سادگی! اون روز ترافیک شدیدی بود. ما ۴ تا خونواده بودیم که ٣ تامون تو همون دوره ها رفت و آمد داشتیم و یکی دیگه رو دورا دور دیده بودیم و همسرش رو هم فقط در یک عروسی دیده بودیم . بنابر این فکر می کردیم که شاید جو سنگین باشه . (که اصلا این طور نشد) خلاصه  (سید علی) و همسرش(زینب) و یکی دیگه از دوستای حاجی(سید) و همسرش(مریم) که از قضا با هم  هم مدرسه ای هم بودیم سوار شدند و ما و یکی دیگه  از دوستای حاجی (زاهد) و همسرش(الی)همچنان در ترافیک بودیم .اولش هی می خندیدیم .چون حاجی گفت اصلا مهم نیست میریم ورامین و می رسیم و خلاصه ما به دنبال این قطار تا گرمسار هم رفتیم و اگر فقط ۵ دقیه زمان داشتیم به قطار می رسیدیم که اون ۵ دقیقه هم به خاطر راننده‌ی خونسردی بود که ما رو می برد . وسطای راه ماشین رو عوض کردیم و این دفعه این یکی راننده با سرعت ١۵٠تا می رفت ولی ما به خاطر شل رفتن راننده‌ی قبلی به گرمسار نرسیدیم.البته این آقای تند رو گفت من شما رو به سمنان می رسونم ولی ما دیگه بی خیال شدیم. البته بعدا فهمیدیم که به سمنان می رسیدیم ولی خوب قسمت نبود. موقع پیاده شدن هم راننده گفت : من برادری دارم به اسم داوود که ۶٠ روزه تو کماست براش دعا کنین و با توجه به این که دم و دستگاه خدا بسیار عجیب غریبه شاید بتونیم بگیم :ما جا موندیم چون کسی به دعای ما نیاز داشت و ما باهاش در اثر این جا موندن رو به رو شدیم(بهم نخندین)خلاصه پس از این تعقیب گریز(فقط به دلیل اینکه با دوستامون دور هم باشیم) دست از پا دراز تر سوار اتوبوس شده و راهی مشهد شدیم و من از همون اول برای حاجی قیافه گرفتم انگارکه تقصیر اون بوده!ولی بعد که دیدم اون بازم مهربونی میکنه و می خواد جو رو برای من بهتر کنه ذبگه از رو رفتم. ساعت های بسیار سختی گذشت خصوصا که جای پای من خیلی بد بود و کاملا بی حس شده بود و وقتی میخواستم برای نماز صبح از اتوبوس پیاده شم نزدیک بود زمین بخورم . و این وضو گرفتن من و الی هم جریاناتی داشت و با اینکه اون موقع کارد میزدی خونم درنمی اومد الان که بهش فکر میکنم کلی می خندم. و اون هم از این قرار بود که وقتی وارد دستشویی شدیم به دلیل خیل عظیم جمعیت از خیر رفتن به دستشویی گذشتیم و به همون وضو اکتفا کردیم و وقتی در صف وضو ایستاده بودیم و نوبت ما شدخانمهای نه چندان محترمه ما رو به عقب هل داده و شلپ شلپ مهیای نماز!! میشدند و ما هم مثل منگها از رو به رو شدن با این افراد بسی تعجب نموده بودیم.خلاصه بعد از گذشتن زمان زیادی بالاخره وضو گرفتیم و مسیر نه چندان کوتاه نماز خونه رو طی کردیم و همین که من گفتم الله اکبر آقاهه داد زد :مسافرهای تهران _ مشهد جا نمونین . خلاصه فقط همین رو کم داشتیم . با سرعت هر چه تمام تر نماز را گوله کردیم و به سمت اتوبوس دویدیم. و بالاخره ساعت شش و نیم صبح در حالی که  داغون داغون بودیم رسیدیم و اوناسه و نیم رسیده بودند! اول تو دلم می گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست ولی بعد دیدم که بسیار اشتباه فکر  می کردم و حاجی هم که دلایل فلسفی می آورد که قسمت بوده که ما این هزینه رو بدیم و به این آدما روزی برسونیم و ... من هم حرص میخوردم که پول هواپیما دادیم ولی باید با اتوبوس بیایم  ولی بعد خودم هم به این نتیجه رسیدم که حتما حکمتی بوده.خلاصه مستقر شدیم و در همون ساعات اولیه دریافتم که این زینب عجب آدم با حالی هست و کلی با هم گرم گرفتیم و بنده در اون جمع مادر بزرگ همه بودم . چون از همه بزرگتر بودم.اما فقط از لحاظ سنی!چون از من حاج خانوم تر هم در جمع حضور داشت و او هم کسی نبود جز مریم ! که مادر همه بود و مسئول شکم های ما هم بود و در حاج خانومی چیزی کم نداشت . از به کار بردن کلمات قصار حاج خانومها گرفته تا چونه زدن با مغازه دارها و خلاصه تیپ و نوع خرید هاش و ... که هر چی بگم هم کم گفتم . از جمله‌ی این کلمات قصار در حین چونه زدن این بود:

_مریم : آقا بفرمایید این هم ١۵ تومن . خدا بده برکت. 

_فروشنده:ای بابا خانم این کیف ٢۴ تومن هست چه برکتی؟

_مریم: وا آقا برکتش رو از امام رضا بخواین .

خلاصه فروشنده‌ی بیچاره لال میشد و ما هم از تعجب دهانمون باز میموندتعجب و خلاصه کلمات و جملاتی هم که در تماسهای تلفنی مکرر با مادر شوهر مربوطه داشت جای خود داره که واقعا دیدنی بود و ما هم فقط بهش میخندیدیم و قراره بعد از این بنده از حاج خانومی استعفا بدم و ایشون برای همه هم کللاس حاج خانومی بزاره!! و اگه سرش خلوت شد وبلاگم آپ کنه!! خلاصه چهارر تایی زنونه هم کلی خوش گذروندیم.۵ شنبه هم تولد مریم بود ما تو تهران همه پول رو هم گذاشته بودیم تا مبلغ قابل توجهی بشه و براش یک چیز خوب بخریم ولی اونجا صداش رو در نیاوردیم تا وقتی کاملا نا امید شده سورپرایز بشه . ولی زینب که در دوره‌های ما نیست براش کادو خرید. و من دیگه این دفعه مراسم سوغاتی خرون رو که هر دفعه با آداب هر چه تمامتر اجرا می کردم بسیار خلاصه کردم و فقط برای مامانم و مامان حاجی و خواهرکم سوغاتی خریدم. و برای خودم هم یک دونه از این چادر قاجاری ها که خیلی بامزه است.

 رژیم هم که  به کلی در سفر تعطیل شد و بساط صبحانه ، ناهار ، شام ،‌تپل برپا بود و مریم عزیز به زور صبحانه در حلقوم من صبحانه گریزمیکرد و من هم که الهی برای خودم بمیرم چه قدر بدم میومد! دروغگوو در این سفر به اندازه‌ی تمام عمرم صبحانه میل نمودم.

خلاصه تو کل این یک هفته بسیار بسیار خوش گذشت و دائم در حال خندیدن بودیم و واقعا همسفر های خوبی داشتیم با عشقولانه هایی در نوع خودش جالب و ما هم که مریض فقط از هم منتظر سوژه‌ی عشقولانه بازی بودیم که آتو بگیریم و بخندیم .  و در همون جا خبر رسید همسر همون دوست حاجی که گفتم مامان شده( مونا) نی نیش پسر هست. و اینکه یکی دیگه از بچه های شرکت ما هم مامان شده! این شرکت ما هم جریاناتی داره که بعدا خواهم گفت حالا فقط به همین مقدار اکتفا می کنم که در حال حاضر در واحد ما 3 نفر باردار هستند و 2 نفر دیگه هم به تازگی زایمان کردند و این نهضت مادر شدن همچنان ادامه خواهد داشت!

عکسای خیلی زیبایی هم گرفتیم که به دلایل امنیتی!! از گذاشتن آنها معذورم. و بهترین روز هم روزی بود که رفتیم مجتمع پدیده در شاندیز . و خرید ها هم که دیگه جای خود داشت .

و اما با همه‌ی خوشی های این سفر در حین برگشت در قطار دلم برای خونه‌ی عشقمون پر میکشید و بی تاب لحظه های خوب با هم بودنمون بودم و دلتنگ خونه‌ی خیلی خیلی خیلی خوشگلمون(که در این خیلی خیلی ها اصلا اغراق نکردم.)

و برای همتون دعا کردم و تا اونجایی که یادم بود اسماتون رو بردم .البته اسمای مستعار که صد در صد معرف حضور امام رضا جونم هستین!

 قربون امام رضا بشم .آرامش حرمش رو با هیچ کجا نمیشه مقایسه کرد.و الان که دارم اینا رو مینویسم دلتنگ لحظه ای هستم که بشینم و زل بزنم به گنبد طلاش.واقعا لحظه های خوبی بود.اینکه با بهترین کسی که داری تو حریم امن مهربونترین امامت باشی.(من و حاجی به دلایلی تا حالا قسمت نشده بود با ه بریم مشهد!)زیر بارون نور و آرامش خیس میشی و لذتش تو تک تک سلولات نفوذ میکنه.ولی حیف که صدای نقاره ها رو نشنیدیم.(چون ماه صفر بود تعطیل بود)

حالا هم که دیگه کم کم باید به فکر خونه تکونی و     خرید های عید باشیم .البته من اتاق خوابمون رو تموم کردم ولی بقیه جاها همچنان باقیه. بیست و سوم هم کارگر دارم و مهمونی بعدی قرعه کشیمون بیست و دوم هست.چه قدر دلمون می خواست زینب عزیز هم حضور داشته باشه ولی خوب به دلایلی نمیشه.ناراحت

پ.ن: تمام اسامی مستعار هستند.

برای دوستایی که در خواست رژیم کرده بودند:رژیم من چیز خاصی نیست.فقط مصرف نان برنج و روغن رو به حد اقل رسوندم.


 
روال عادی رو عشقه!!
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧  

نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد.بارها و بارها این صفحه‌ی مطلب جدید رو باز کردم اما بعد دوباره بستم.

هفته‌ی گذشته هفته‌ی خوب و آرومی بود.ضمن اینکه جاری عزیزتر  از جان بنده با من تریپ لاو برداشته بود و تند و تند من رو به منزلش دعوت می کرد و خودش هم یکبار اومد!یک روز هم با مامان حاجی و جاری جان تشریف بردیم منزل خواهر شوهر و اون هم بد نبود.بعد هم اون دوست جونم که مامان شده بود با همسر جان _که دوست حاجی هستن_ و یکی دیگه از دوستای حاجی اومدن شام خونمون و خیلی خوش گذشت و فرداش هم ما رفتیم خونه‌ی اونا که اون هم بسیار خوب بود و کلی خوش گذشت. مهمونی قرعه کشی خاندان حاجی رو هم نرفتم. باقی روزها هم سر کار و خونه ونت و ...

رژیم هم شروع کردم و در ١ هفته ٢ کیلو کم کردم.

٢۵ بهمن نزدیکه و من هنوز هیچ کار نکردم.